اذکر دائما" ثلاث:
تحب تضحی تسامح
و اخذ بالک من ثلاث:
تجرح تکره تخون
و لا تصاحب ثلاث:
المتکبر الجاهل الخائن
و اعطی الناس ثلاث:
المحبه الوفاء الاخلاص
و انا اعطیکم ثلاث:
النظر القلب العمر
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
استاد فریدون مشیری

ای ابوذر بوی بهشت به مشام کسی که برای مردم فریبی در جستجوی علم باشد نخواهد رسید.
ای ابوذر هرگاه چیزی از تو پرسیدند که پاسخ آن را نمی دانستی پس بگو:"نمی دانم" و خود را از پیامدهای آن نجات ده و به چیزی که نمی دانی فتوا نده تا از عذاب خداوند در روز قیامت نجات یابی.
ای ابوذر گروهی از بهشتیان از گروهی از اهل جهنم آگاه می شوند وبه آنها می گویند:چه چیزی شما را جهنمی کرد در حالی که ما به برکت تربیت شما بهشتی شدیم؟
آنان در پاسخ می گویند:ما دیگران را به کارهای خیر فرمان می دادیم و خود به آنها عمل نمی کردیم...
مراقب افکارت باش که گفتارت می شود
مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود
مراقب رفتارت باش که عادتت می شود
مراقب عادتت باش که شخصیتت می شود
مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود
زندگی مثل گل یاس پر از خاطره هاست
و تو شبگرد صمیمانه رویای منی
که نسیم نگهت و شمیم نفست
سایبان تن بی روح من است
ای تب زیستنم با من باش
شهر من من به تو می اندیشم نه به تنهایی خود
از پس شیشه تو را می بینم
که گرفتی مرا در بر خود
به یاد آبادان عزیز وآبادانیهای خون گرم
وحشت از عشق که نه ترس من فاصله هاست
وحشت از غصه که نه ترس من خاتمه هاست
ترس بیهوده ندارم صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست
گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست
با خون و غم نوشتم غربت مکان ما نیست
از یاد بردن دوست هرگز مرام ما نیست
برای شروع یه عکس از آبادان:
